قسمت پایانی ( جذاب ترین قسمت برمودا ) ( شاید آخرش بازیگرهای رمان خودتون باشین )


پییشنهاد می دم آخرشو نخونین اول اولشو بخونین بعد آخرشو این سورپیرایز من واسه 6 مرداده

بچه های سوباسا رو آوردن . جادوگر ( ببرین برای آخرین بار ببیندشون ) بچه ها رو آوردن . دیو ( بابایی ) هایاتا ( ما می ترسیم اینا کین بابا جونم ؟؟؟ ) سوباسا ( نترسین ... نترسین .... پسرای عزیزم ... بابا پیشتونه ) سوباسا همچنان داشت سعی می کرد که دست و پاشو باز کنه و همچنان درد می کشید .جادوگر ( از این روز به بعد جهان ماله ماست !!! اول انتقامم رو می خوام از دشمن دیرینم بگیرم ) مارامون ( بزار بقیه ی سرباز ها و دژ ها کار خودشون رو بکنن . 100 نفر اینجا بمونن هم کفایت می کنه ....سربازانم امروز رو خیلی مهمی هست از همه ی شما می خوام که همین الان حمله رو شروع کنین ) ماهان و لیون و فرانسیس و مرداک جلو اومدن . عسل ( اینا که ماهان و مرداک و فرانسیس و لیون هستن . مرداک مگه دستگیر نشده بود ؟؟؟ ) سفرانسیس ( حتما فرار کرده ) ماهان از جلوی عسل رد شد ماهان ( بالاخره بهم رسیدیم . اما این پایان واسه تو پایان خوبی نیست ) عسل ( ماهان ... ) ماهان رفت بالای بالکن قصر جادوگر و پیش جادوگر و مارامون وایستاد . مارامون آروم بهش گفت ( همه چی رو به تو می سپارم ) ماهان ( چشم قربان .... گروه A - تعداد سربازان 500 نفر - 500 عدد هلی کوپتر - آماده ی حرکت بشوند . گروه رو ژنرال مرداک پشتیبانی می کنه )در همین حال پایین قصر عسل ( خدای من اونجا رو نیکا ... 500 عدد هلی کوپتر جنگی آماده ی حرکت هستن ، می خوان کشور های استراتژیک رو بمب باران و نابود کنن ) مرداک از پایین علامت داد و همه ی هلی کوپتر ها بلند شدن خودش هم سوار یکیشون شد نادیا ( الانه که بلند بشن 1 . 2 و3 ) ناگهان همه ی هلی کوپتر ها همزمان بلند شدن . ماهان ( گروه B - تعداد سربازان 1 ملیون نفر - 1 ملیون دستگاه هلی کوپتر - آماده حرکت - فرمانده ژنرال فرانسیس ) گروه فرانسیس هم حرکت کردن و خود سفرانسیس هم سوار یکی از هلی کوپتر ها شد و رفت . ماهان ( گروه C - تعداد سربازان3 ملیون نفر - پیاده - فرمانده ژنرال لیون - آماده ی حرکت بشن سوار بر چند بالگرد شوند که وارد یکی از پایتخت های استراتژیک بشوند ) لیون هم با سربازان آماده شد و رفت . ماهان ( گروه C تعداد سربازان 100 نفر - محافظ - اینجا بمونین و مراقب اوضاع باشین ) گروه از بقیه که مانده بودن جدا شدن . ماهان ( گروه D - تعداد سربازان 500 نفر - سوار بر کشتی ها و ناو ها و زیر دریایی های جنگی - تعداد زیر دریایی 5 عدد - ناو جنگی 10 عدد - کشتی 1 عدد - فرمانده گروه خودم ، کم کم آماده بشین خودم میام پایین حرکت می کنیم ) جادوگر و مارامون از بالکن قصر اومدن پایین . جادوگر ( خوب سوباسا اوزارا نوبت توئه ، بچه هاشو بیارین . می خوام شاهد مرگ بچه هاش بشه ) سوباسا ( نه این کارو نکن ... ولشون کن .... نه ) یکی از سرباز ها روی بچه ها نفت ریخت . و می خواست کبریت رو بزنه سوباسا یه داد بلند کشید سوباسا (نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه آخه منم یه پدرم ) سرباز می خواست کبریت رو بکشه . عسل ( خدایا به من قدرت بده که بتونم آخرین کاری رو که می تونم انجام بدم ) سوباسا همچنان در حال داد زدن و تلاش کردن بود . عسل ناگهان از جاش بلند شد . عسل ( دیگه نمی زارم بیش تر از خرابکاری کنی ، دیگه نمی زارم ... فکر کنم خیلی کوتاه اومدم ) سرباز ها اومدن سمت عسل . عسل ( خدا کنه پانسمانش باز نشه . ) عسل یه لگد زد به یکی از سرباز ها . دومین سرباز اومد عسل ( لعنتی ها ، این طوری که تا فردا صبح هم نمی شه این لعنتی هم داره کبریت رو می کشه ) عسل پرید هوا و یه وارو توی هوا زد و از سرباز ها عبور کرد . عسل ( فرض کن یه گاوی که رنگ قرمز دیدی ) جادوگر ( این داره چی کار می کنه . زود باش کبریت رو بکش ) سرباز کبریت رو کشید . سوباسا از عصبانیت و به خاطر بچه هاش داد بلندی کشید و تونست دست و پاشو باز کنه . جادوگر ( زود باش ) عسل با کله رفت توی شکم سرباز بعد یه مشت زد توی صورتش . عسل ( نیکا ، نادیا ، سفرانسیس ، کمکم کنین ) سفرانسیس و نیکا و نادیا با سرباز ها درگیر شدن . جادوگر خودم کارو تموم می کنم کبریت رو از زمین برداشت سوباسا از بالای صلیب پرید رو سر جادوگر . جادوگر ( خودت خواستی ، من هنوز قدرت جادوییم رو کاملا از دست ندادم ) ناگهان تبدیل به یه اژدها شد . سوباسا ( درست مثله چند سال پیش ) سوباسا باهاش درگیر شد . در همین حال عسل ( نادیا ، نیکا و سفرانسیس کجائن ؟؟؟ ) نادیا ( تو محاصره ) عسل ( نادیا ... بچه هارو بردار رو از این جا تا می تونی دور شو ) نادیا ( اما عسل ... ) عسل ( نادیا یا من باید اینا رو ببرم یا تو ... اما من لجباز تر از توئم و بیش تر از تو هم توی این موقعیت قرار گرفتم . زود باش ) نادیا ( باشه عسل) نادیا بچه ها رو بغل گرفت عسل ( صبر کن منم تا یه جایی باهات میام این کش هم ببند به بچه ها و بعد بچه هارو به خودت وصل کن . تو نمی تونی تو این حالت از خودت دفاع کنی یکی باید پیشت باشه ) نادیا ( خیلی خوب باشه ) عسل یه لگد زد تو صورت سرباز پشت سریش و اسلحه و بیسیمشو برداشت . عسل ( هم پای من بیا ) عسل و نادیا دویدن . عسل (می دونم تو این حالت واست خیلی سخته اما چاره ای نیست . ) عسل بیسم رو وصل کرد به کشتی پدر سوباسا . عسل ( سلام عسل هستم بچه ها پیش منه . جادوگر 1 ملیون و خورده ای هلی کوپتر جنگی به کشور های استراتژیک فرستاده یه عالم هم نیروی زمینی و کشتی و ناو جنگی ، لطفا سریع هماهنگ کنین همه ی نیروها از همه ی کشور ها اعزام بشن ) _ ( نگران نباشین . حتما ) عسل ( ما تو همون جزیره ایم که گفته بودم یه زیردریایی کوچولو اعزام کنین واسه بچه ها ، بچه ها رو بفرستیم و خودمون برگردیم ) _ ( باشه بیاین ساحل جنوبی ) عسل ( چی می گی ؟؟؟ ساحل جنوبی که ماهان اونجاست ) _ ( ساحل شمالی ) عسل ( باشه اومدیم ) عسل ( نادیا زود باش ، شما رو می برم خودم بر می گردم ) نادیا ( منم میام ) عسل ( اصلا !!! یکی باید مراقب بچهها باشه ، بچه ها رو که نمی شه دست اون همهسرباز سپرد ، تو می تونی مراقبشون باشی ) نادیا ( .... ) عسل ( اصلا ) در همین حال نیکا ( لعنتی ها تموم نمی شن ) سفرانسیس ( دنیا واقعا داره تموم می شه ) در همین حال سوباسا و جادوگر*اژدها* داشتن با هم مبارزه می کردن . در همین حال عسل ( اون زیر دریای فک کنم از طرف پدر سوباسا باشه ، بی سیم ، بیسیم ، عسل هستم اون زیردریایی رو شما فرستادین ؟؟ روش نوشته JAPAN ماله شماست ؟؟؟ ) _ ( آره سوار شین ) عسل ( نادیا برو ) ناگهان یکی جلوشون سبز شد یکی از سرباز ها بود که مسعول گشت زدن رو بر عهده داشت . عسل جلوی نادیا پرید . عسل ( نادیا هر کی رو دوست داری سلام آخر نخون زود باش برو ) نادیا ( ولی ... ) عسل ( برو ) نادیا دوید و سوار زیردریایی شد . عسل دست و پای سرباز رو بست عسل ( از کجا می تونم عملیات رو متوقف کنم ؟؟؟ ) سرباز ( اون عملیات جوری طراحی شده که هیچ وقت متوقف نشه ) عسل ( لعنتی ... بیسیم .... عسل هستم .... سریع صدای منو توی همه ی رسانه ها و تلوزیون ها و ... بزار همین الان به صد زبان ترجمه کن ) _( ولی ... ) عسل ( زود باش ) _ ( چشم ) ناگهان همه ی تلوزیون ها و رادیو ها و رسانه ها آماده ی پخش شدن _ ( می تونین حرف بزنین ) عسل ( با سلام خدمت مردم محترم ، ببخشید که مزاحمتون شدم . همان طور که می دونین عملیاتی در پی جادوگر و مارامون صورت گرفته اما متاسفانه اونها با یک ملیون و نیم دستگاه هلی کوپتر و چند ملیون سرباز و چند ناو و کشتی جنگی در حال حرکت به سمت کشور های استراتژیک هستند . اما خونسردی خودتون رو حفظ کنین ما حواسمون به همه چی هست ازتون می خوام مراکز خرید و استودیوم های ورزشی و مکان هایی را که در اون جا تجمع جمعیت بالاست را ترک کنید و به زیر زمین خانه هایتان یا یک جای امن پناه ببرین ممنون ) در همین حال مردم با ترس و وحشت به طرف خانه هایشان می رفتند . _ ( ارتباط قطع شد اما هلی کوپتر ها به بالای چند تا کشور رسیدن و آماده هستن همین طور هلی کوپتر های ما هم اون هستن نمی تونیم کاری کنیم ) عسل ( این اتفاق مشابهی هست . سریع منو به اتاق فرمان اصلی مرکز کنترل هلی کوپتر های نظامی وصل کن ) _ ( چشم ) عسل ( لطفا هر چه زود تر دستور بدین که همه ی هلی کوپتر ها به زمین بشینند ، هر کی اطاعت نکرد بزنیدش ) مدیر اتاق فرمان ( اما این ریسکش خیلی بالاست ممکنه هلی کوپتر های ما ربوده بشن ) عسل ( چاره ای نیست به هلی کوپتر ها دستور بدین که نهایت سیستم امنیتیشونو به کار بگیرن و همه رو از رادار پیگیری کنین ) مدیر اتاق فرمان ( شما راست می گید . همین الان همه ی هلی کوپتر های ما به زمین بشینند هرکس از دستور اطاعت نکرد مجبور می شیم نابودش کنیم ) همه ی هلی کوپتر ها به زمین نشستند و اون هلی کوپتر هایی که از دستور اطاعت نکردن * هلی کوپتر های جادوگر * نابود شدن . و ارتش زمینی وارد عمل شد . در همین حال جادوگر ( بالاخره می کشمت ) سوباسا ( نمی تونی ) جادوگر به سمت سوباسا آتیش پرتاب کرد و دور و برش رو به آتیش کشید . سوباسا ( لعنتی ) در همین حال نیکا ( راستی عسل و نادیا کحائن ؟ ) سفرانسیس (فکر کنم رفتن بچه های سوباسا رو تحویل پدر سوبا بدن ) نیکا ( سوبا چی ؟؟؟ ) سفرانسیس ( سوباسا فکر کنم درگیر جادوگره ) نیکا ( پس مارامون چی ؟؟؟ ) سفرانسیس ( مارامون ؟؟؟ ) نیکا ( سفرانسیس می تونی حلقه ی محاصر رو بشکونی ، من باید برم سر وقت مارامون ) سفرانسیس (سعیمو می کنم ) سفرانسیس یه گاز اشک آور از جیبش در آورد و پرت کرد نیکا از اون رفت . نیکا ( حتما مارامون فرار کرده ، اما این جارو می گردم پیداش می کنم ) در همین حال عسل ( همه چی دست شد ؟؟؟ ) _ ( بله درست شد ) عسل ( خوبه ممنونم ، نیروی زمینی چی ؟؟؟ _ ( همه رو گرفتیم حتی ماهان رو ) عسل ( خوبه من برمی گردم اون جا گمونم به کمکم احتیاج دارن ) در همین حال نیکا در حال دویدن بود ناگهان مارامون رو دید که داره فرار می کنه نیکا از پشت یه تیر زد به مارامون . مارامون ( آآآآآآآآآآآآآه ) اونا روی قله ی یک کوه آتشفاشی بودن . مارامون عقب تر رفت . مارامون ( جلو نیا مگرنه مارهام به سمتت زهر پرتاب می کنن ) نیکا ( مهم نیست ، جون این همه آدم تو خطره و من به فکر خودم باشم ) مارامون به سمت نیکا زهر پرتاب کرد نیکا (آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ) نیکا ( این کارو واسه خودم نمی کنم واسه تموم آدم های جهان می کنم خدایا بهم قدرت بده ) نیکا به سمت مارامون شلیک کرد و مارامون افتاد توی آتشفشان . مارامون ( آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه ) نیکا چشماشو بست و از حال رفت . در همین حال جادوگر که تبدیل به اژدها شده بود از دست سوباسا فرار کرد و سوباسا هم تیر و کمان رو برداشت و جادوگر رو هدف گرفت تیر به قلب اژدها خود و اون در حین پرواز افتاد زمین برای همیشه از بین رفت . یه گروه کمکی اومدن و کمک کردن که سفرانسیس و سوباسا اون صد نفر رو دستگیر کنن یا از بین ببرن ناگهان عسل بدو بدو اومد عسل ( چی شد ؟؟؟ جادوگر چی شد ؟؟؟ مارامون ؟؟؟ ) سوباسا ( جادوگر مرد ، اما مارامون رو نمی دونم ، تازه از دست اینا خلاص شدیم ) عسل ( کل ارتش جادوگر دستگیر شدن ) سوباسا ( آره می دونم سربازهای خودمون بهم تعریف کردن چی کار کردی ، چی بگم از تو هیچی بعید نیست ) عسل ( نادیا هم بچه هات رو برد پیش پدرت ) سوباسا ( آره می دونم ، اما ... اما نیکا کجاست ؟؟؟ ) سفرانسیس ( مارامون هم نیست ) سوباسا ( نیکا .... ) سوباسا و سفرانسیس و عسل با سرعت دویدند و همه جارو تا ساعت 11 صبح دنبال نیکا گشتن تا اینکه توی قله ی کوه آتشفشان پیداش کردن . عسل ( نیکا ... ) سوباسا ( نیکا چی شده .... ) عسل ( بهش زهر پرتاب کرده ) سوباسا ( نیکا لطفا پاشو نمی خوام از دستت بدم ) سفرانسیس ( بیسیم ... سریع یه هلی کوپتر مجهز به تجهیزات پزشکی با چند تا پزشک بفرستین ) نیکا ( نگران نباش مارامون مرده ) و بعد دوباره از حال رفت . سوباسا ( طاقت بیار لطفا )

2 ماه بعد :

نیکا ( عسل ... کجایی من می رم باشه ؟؟؟ ) عسل ( باشه داشتم ویولون تمرین می کردم ) نادیا ( امروز تولد سوباساست من که واسش یه کیک خوشمزه پختم ) نیکا ( باورم نمی شه ) نادیا ( چی رو ؟؟؟ ) نیکا ( این که این جریان تموم شد و همه چی به حالت عادی برگشت ما هم توی آزمون یکی از بهترین مدارس دنیا قبول شدیم و اومدیم اسپانیا و سه تایی بغل خونه ی سوباسا یه خونه گرفتیم و داریم اینجا درس می خونیم . سوباسا هم که با بچه هاش زندگی می کنه و داره تو بارسلونا فوتبال بازی می کنه . ) نادیا ( آره اون جارو بچه های سوباسائن ولی خوبه که حیاط خونه هامون باهام مشترکن و خونه ها بهم از داخل در دارن مگرنه من دلم خیلی به بچه هاش تنگ می شد اما خوبه که بیشتر از باباشون مارو می بینن ) نیکا ( واسه سفرانسیس هم خوب شد که چند کوچه پایین تر یه خونه گرفته و توی یه شرکت معتبر داره کار می کنه ... عسل ... من و نادیا می ریم صبحونه ی بچه های سوبارو بدیم . سوباسا فک کنم الان دیگه پاشه بره سر کار . بچه ها تنها نمونن ... باهاشون بازی می کنیم و باهم کیک درست می کنیم ) عسل ( باشه من یه سر می رم کتابخونه یه تحقیق مهم دارم ) نیکا ( باشه اما تا بعدازظهر برگردی ها !!! شب تولد سوباساست ) عسل ( باشه برمی گردم ) بعدظهر سوباسا ( دیو ، هایاتا بابایی درو باز کنین ، ای بابا ) سوباسا کلید انداخت . سوباسا ( نیستن . حتما رفتن پیش نیکا و نادیا ) سوباسا چراغ رو روشن کرد .

ناگهان همه اومدن ( همه ی کسانی که توی این وب هستن ) هوووووووووووووووووووووورااااااااااااااااا. عسل شروع به ویولون زدن کرد نیکا هم گیتار می زد . نادیا ( تولدت مبارک سوباسا )

جالب بود نه ؟؟؟ حالا بقیه ی داستان هم امروزه ، یعنی امروز می خوایم تولد بگیریم . همه ی ما الان توی این جشن هستیم .



موضوعات: رمان جذاب و خواندی مثلث برمودا ( نویسنده عسل باسا ) ,
[ بازدید : 188 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ سه شنبه 5 مرداد 1395 ] [ 23:32 ] [ عسل باسا ]

[ ]

مطالب مرتبط

نادیا1395/7/1 ساعت 16:10
نه مشکل نت نبود از آوابلاگ بود چون وب یکی از دوستام هم که آوابلاگ بود نمی تونستم برم ... حالا وللش الآن که درست شده و این مهمه
سلام من نیکام. مشکل از اوبلاگ بود من تازه امشب تونستم بیام وب.
نادیا1395/7/1 ساعت 11:25
آره ای کاش ... اما من چند بار می خواستم بیام اما مثل اینکه سایت مشکل داشت می زدم بیاره اما مثلا ده دقیقه می گذشت و ... نمی آورد الآن دیگه درست شده
درست شده ؟؟؟ احتمالا مشکل از سرعت نتت بوده
نادیا1395/6/30 ساعت 2:16
0____0 اووووووف بالاخره این جادوگر مرد حالا جادوگر هیچی حرسم بیشتر از مارامونه -_____- خوبیش اینه که ماجرا تموم شد و تولد سوبا هم گذشت پساپس مبارکش
جادوگر و مارامون هر دو مردن ای کاش روز تولد سوباسا آخرین قسمت رو می خوندی مزش بیش تر بود
نیکا اگامی1395/5/7 ساعت 0:38
عسل خیلی شجاع بود درست مثل واقعیت . از نقش خودمم خیلی خوشم اومد خیلی جالب نوشته بودی مخصوصا اونجا که سوباسا میگه نیکا نمی خوام از دست بدمت عالی بود عسل جون خیلی زحمت کشیدی ولی واقعا کار بزرگی کردی من که هیچ وقت این داستان رو با تمام کاراکتراش از یاد نمیبرم .
منم از یاد نمی برم اما شاید اون کاری رو که گفتم رو انجام بدیم . من وقتی اون پیام رو توی تلگرام به تو دادم این داستان رو نوشته بودم . اما تو هنوز نخونده بودی . اما الان تو هم خوندی پس از نظر من امید همیشه وجود داره آدم هر چیزی رو بخواد با اراده و پشتکار و امید به خدا می تونه بدست بیاره . ما واقعی هستیم ما همونایی هستیم که تو داستان بودن . وقتی تونستیم داستانشو بنویسیم و کاراکتر ها و سکانساشو طراحی کنیم پس یعنی می تونیم . من می خوام پیگیری کنم این قضیه رو شاید طول بکشه . خوب باید صبر کنیم اما به عقیده ی من یه روزی می شه
نیکا اگامی1395/5/7 ساعت 0:33
آخرش هم خیلی جالب بود واقعا روز خوبی بود برای تموم کردن داستانت عالی بود مرسی
راستش من تا حدودی فکر کرده بودم چطوری تموم شه . اما دقیقا نه فقط تو ذهنم بود که خوب تموم می شه .
نیکا اگامی1395/5/7 ساعت 0:29
عسل جون هر چی بگم کم گفتم بی نظیر بود خیلی قشنگ بود
خوشحالم که خوشت اومد عزیزم
نام :
ایمیل :
آدرس وب سایت :
متن :
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) =D> :S
کد امنیتی : ریست تصویر
ساخت وبلاگ تالار ایجاد وبلاگ عکس عاشقانه فال حافظ فال حافظ خرید بک لینک خرید آنتی ویروس دانلود آهنگ جدید دانلود تک آهنگ بدنسازی خرید عطر انجام پروژه متلب مهراب درج آگهی و نیازمندیها دانلود آهنگ
بستن تبلیغات [X]