برمودا سری 87 و 88


سلام بچه ها ببخشید که نیستم باور کنین دارم 24 ساعت درس می خونم الان هم امتحان فردا رو چند بار چند بار خوندم تا خیالم راحت شده اومدم اینجا . البته بازم می خوام بخونم از نیکا جون و نادیا جون و تمامی شما عزیزان ممنونم که در نبود من به این خوبی سایت رو اداره می کنین . احتمالا زمانی که انشا داشتیم بیام سایت دوباره رمان رو بنویسم !!!

سوباسا ( اینجا چقدر تاریکه ) نادیا ( بله چون زیرزمین های قدیمی همشون این طوری بودن ) نیکا ( تو مطمعنی که اینجا جامون امنه ؟ ) نادیا ( بله ، اینجا امن ترین جاییه که به خاطرم می رسه ) عسل (اینجا هواکش نداره !!! فکر کنم اصلا اکسیژن جریان نداشته باشه ) نادیا ( نه متاسفانه ) ماهان ( اوم اوممم ) سفرانسیس ( ساکت شو . خدا کنه پیدامون نکنن ) سوباسا ( اما سفرانسیس ، اون جادوگری که من می شناسم ممکنه اینجا رو پیدا کنه !!! ) بوممم بوممم تق تق تق تق تق نیکا ( اما انگار خیلی دیر شده ) نادیا سریع فرش رو کشید روی در رو از داخل بست و خودشم اومد تو . عسل ( چی شد می گفتی اینجا رو پیدا نمی کنن ) نادیا ( اینا همه جا رو می گردن !!! اینجا رو هم پیدا کردن ) تق تق تق بوووم بوووم ـــ ( درو باز کنین ، درو باز کنین مگرنه مجبوریم درو بشکنیم ! ) عسل ( کارمون تمومه ) بووووووووووووووووووم سوباسا ( لعنتی ها درو شکستن ) نیکا ( حالا چی کار کنیم ) نیکا و نادیا همدیگرو گرفتن و پشت سوباسا وایستادن . عسل ( اگه اینجا رو پیدا کنن چی ؟؟؟ ) سفرانسیس ( نمی دونم ) بووم بووم بوووم صدای شکستن وسایل میومد . سفرانسیس ( مثله اینکه دارن همه جارو می گردن تا یه جای مخفی پیدا کنن ) بوووووووم نادیا ( این صدای شکستن ساعت مادربزرگم بود ) سفرانسیس ( حدسم درست بود ) سوباسا ( با این حال فرشم می کشن و راه مخفی رو پیدا می کنن ) نادیا باگریه ( حالا چی کار کنیم ) نیکا ( نمی دونم !!! ) عسل ( ولی من می دونم می رم بالا خدمت همشونو می رسم ) سوباسا ( ای خدا !!! ) نیکا عسل رو گرفت نیکا ( وایستا عسل خودت که هیچی مارو هم به کشتن می دی ، اینا یه عالمه سلاح های مجهز دارن ، تعدادشونم ده برابر ماست ) سوباسا آستین هاشو بالا زد . سفرانسیس ( داری چی کار می کنی سوباسا ) سوباسا ( حتما اینجا باید یه راه دیگه هم داشته باشه ) بعد دستشو گذاشت کنار یک تابلو سوباسا ( نه این نیست ) عسل ( رسما زده به سرش !!! ) سوباسا این کارو ادامه داد . عسل ( سوباسا الان اینجا رو پیدا می کنن !!! تو داری تابلو ها رو نگاه می کنی !!! ) وقتی سوباسا به آخرین تابلو رسید سوباسا ( خودشه ، جریان هوا رو از زیر قاب تابلو احساس می کنم ) سفرانسیس ( چی ؟؟؟ ) عسل ( زود باش سوباسا پیدا مون کردن ) بوووم بوووومم ــــ ( این فرشو نگاه ) سرباز ها فرشو کشیدن . عسل ( ای وای !!! ) سوباسا تابلو رو از روی دیوار برداشت سوباسا ( خودشه !!! یه راه دیگه که به بیرون راه داره مگرنه هوا توش جریان نداشت !!! ) سفراسیس ( این راه خیلی تنگ و باریکه !!! مطمعنی به بیرون راه داره ؟؟؟ یه وقت خفه نشیم ) سوباسا ( این تنها راه زنده موندنمونه !!! بعد من فشار هوا رو احساس کردم پس به بیرون راه داره ) بووووووم بوووووووم بووووووووووم بومممم عسل ( ای وای درو باز می کنن الان !!! ) ناگهان درو باز کردن . سرباز ( اینجا کسی نیست !!! خوب همه جارو بگردین ) در همین حال داخل تونل سفرانسیس ( واقعا حرکت ماهرانه ای بود ممنونم سوباسا ) سوباسا ( خواهش می کنم ، اما اینجا رو هم پیدا می کنن ، اونم عرض پنج دقیقه !!! باید سریع تر بریم تا برسیم . نیکا ( خیلی سخته دیگه نمی تونم بالا بیام ، آخه ما که گربه نیستیم دیوار راست رو بالا بیایم !!! انسانیم !!! ) سوباسا یک طناب از جیبش در میاره سوباسا ( اینو ببندین به خودتون من می رم شما رو هم می کشم ) عسل ( کمرت می شکنه !!!) سوباسا ( نمی شکنه !!! ) سفرانسیس ( شما ها ببندین من ترجیج می دم خودم بیام بالا تازه ماهانو هم باید بکشونم با خودم !!! ماهانم بیاد واقعا کمر سوبا می شکنه . خودم میام ) عسل ( منم همین طور !!! ) بچه ها مسیر رو طی می کنن و می رسن بالا سوباسا ( مثله اینکه اینجا یه چاهه ) بوممممم بووووووووووووومممممممممم بوووووووووووووم !!! عسل ( یا علی !!!! اینجا رو هم پیدا کردن !!! ) سوباسا در چاهو باز کرد سوباسا ( بدویین بیاین بالا .) سوباسا رفت بالا و بقیه رو هم با طناب کشید عسل آخرین نفر بود . عسل ( تابلو رو برداشتن . زود باش منو بکش بالا ) ناگهان طناب در رفت عسل ( واااای حالم به هم خورد انقد تلو تلو خوردم گربه شدم !!! حالا هم میمون شدم !!!)سوباسا ( خیلی خوب بیا بالا )بوووووووووووم بوووووم عسل ( زود باش ) تابلو رو باز کردن سوباسا در چاهو بست . سوباسا ( بچه ها می دونم همگی خسته اید اما باید بدوییم ) بچه ها دویدند .نیکا افتاد زمین . نیکا ( نفسم داره بند میاد ) سوباسا ( می دونم اما باید ادامه بدی ) نیکا ( باشه ) در همین حال سرباز ها تونستن تا یه جایی برن بالا یکی از سرباز ها ( احتمالا اینجا بودن چون گلی که اینجا مونده از کفشه ، گل تازست !!! ) یکی از سرباز ها ( لعنتی ها حتما فرار کردن !!! به همه ی گروه ها بگو به اون طرف برن ) در همین حال سوباسا ( حتما تا الان فهمیدن ) سفرانسیس ( سوباسا آروم تر برو کار من خیلی سخته این ماهان رو هم باید رو کولم بیارم !!! ) سوباسا ( خیلی خوب ، رسیدیم اینجا یه اسکلست ، هی یه قایق ) سوباسا جلوتر رفت و رو به یه پسربچه کرد و گفت ( این قایق فروشیه ؟؟؟ ) پسربچه ( بله ) سوباسا ( ممنونم فقط هیچی راجب ما نگو به کسی باشه ؟؟؟ چون بگی هم مارو می کشن هم ممکنه تورو هم بکشن ) پسربچه با ناراحتی ( بله می دونم منو هم می کشن ، پدرم هم سر یه همچین موضوعی کشتن) سوباسا ( گریه نکن ، پس هیچی نگو باشه ؟؟؟ بیا اینم بگیر پسرم ) پسربچه ( ممنونم آقا ) بعد پسربچه رفت . سفرانسیس ( سوباسا قایق حاضره زود باش سوار شو ) سوباسا سوار شد سوباسا ( تا می تونیم باید پارو بزنیم )

ادامه دارد ...



موضوعات: رمان جذاب و خواندی مثلث برمودا ( نویسنده عسل باسا ) ,
[ بازدید : 327 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ جمعه 4 دی 1394 ] [ 14:39 ] [ عسل باسا ]

[ ]

مطالب مرتبط

نیکا اگامی1394/10/4 ساعت 22:48
مثل همیشه عالی بود عسل جون مرسی با اینکه وقتت که بازم سلیت رو فراموش نمی کنی . امیدوارم تو درسات موفق باشی.
ممنونم عزیزم
نیکا اگامی1394/10/4 ساعت 22:46
خیلی جالب بود راستش تو خیلی خوب همه چیز رو توضیح میدی انگار یه عمره که کاراگاه هستی.
واقعا ؟؟؟ مبالغه نکن این طوریا هم نیست
نیکا اگامی1394/10/4 ساعت 22:44
خیلی قشنگ بود عسل جون خیلی هیجان داشت
خوشحالم خوشت اومد عزیزم
nadiasonic 1394/10/4 ساعت 22:13
وااای عسل جون مثل همیشه عالی
ممنونم عزیزم
tsubasa.avablog.ir
نام :
ایمیل :
آدرس وب سایت :
متن :
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) =D> :S
کد امنیتی : ریست تصویر
ساخت وبلاگ تالار ایجاد وبلاگ عکس عاشقانه فال حافظ فال حافظ خرید بک لینک خرید آنتی ویروس دانلود آهنگ جدید دانلود تک آهنگ بدنسازی خرید عطر انجام پروژه متلب مهراب درج آگهی و نیازمندیها دانلود آهنگ
بستن تبلیغات [X]