برمودا سری 82 ( بخونید گریتون می گیره ، حتما بخونین )


سوباسا به سمت اتاقی رفت که بچه هاش اونجا بودن . سوباسا در رو باز کرد . بچه های سوباسا ( بابایی ... ) سوباسا بچه هاشو بغل کرد تنشونو بو کرد . سوباسا ( آخ نمی دونین چقد دلم واستون تنگ شده بود ، داشتم بدون شما ها دیوونه می شدم ... ) دیو ( ما هم همین طور ... ) سوباسا بچه هاشو بوسید سوباسا ( قوربونتون بشم ... بیاین بغلم ) سوباسا دوباره تن بچه هاشو بود کرد . سوباسا ( آخ چقد دلم تنگ شده بود ، دیگه نمی زارم کسی شماها رو از من جدا کنه ) هایاتا و دیو سوباسا رو سفت بغل کرده بودن . هایاتا ( خیلی ترسیدیم ... باباجونم ) سوباسا ( دیگه نترسین ، من کنارتونم ، دیگه اجازه نمی دم کسی اذیتتون کنه . جای شما اینجاست ، اینجا ، تو بغل من ) هایاتا و دیو خمیازه کشیدن . سوباسا ( مثله اینکه نی نی های من حسابی خواب آلو شدن ، می دونین چقد از وقت خوابتون گذشته ، بیاین کوچولو های من ... ) بچه ها انقدر خواب آلو بودن که همون جا خوابشون برد سوباسا بچه هارو بغل کرد و برد توی رخت خوابشون ، خودش هم پیش بچه هاش خوابید . در همین حال توی رستوران کشتی نیکا ( عسل رو باید نجات بدیم هر طور که شده ) سفرانسیس ( درسته اما با چه نقشه ای ؟؟؟ ) نیکا ( نمی دونم ... الان دیگه هیچ چیزی به ذهنم نمی رسه ) پدر سوباسا ( بهتره شما ها هم یکم استراحت کنید ، روز سختی برای هممون بود ، با یکم استراحت می تونیم راه حل های بیش تری پیدا کنیم ) نیکا ( حق باشماست . راستی سوباسا کجاست ؟ ) پدر سوباسا ( نمی دونم ، اما فکر کنم رفت پیش بچه هاش ) نیکا و پدر سوباسا و سفرانسیس می رن پیش سوباسا . نیکا درو باز می کنه . سفرانسیس ( سوباسا ) نیکا ( سیس ، خوابیده ) پدر سوباسا ( بالاخره بعد از این همه مدت بچه هاشو دیده ) نیکا ( وای توروخدا نگاشون کن ، حتما خیلی دلش واسه بچه هاش تنگ شده بود )

ادامه دارد ...

دفعه بعد ادامه ی 82 رو می نویسم تو این پست خیلی از شخصیت ها هم نبودن ، این پست سبکش فرق داشت .



موضوعات: رمان جذاب و خواندی مثلث برمودا ( نویسنده عسل باسا ) ,
[ بازدید : 399 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ سه شنبه 21 مهر 1394 ] [ 0:50 ] [ عسل باسا ]

[ ]

مطالب مرتبط

نیکا اگامی1394/7/24 ساعت 18:20
از این که این سایت رو قاتی مسائل تجاری هم نکردی ممنونم
از اول هم سایت رو درگیر مسائل تجاری نمی خواستیم بکنیم . خواهش می کنم
نیکا اگامی1394/7/24 ساعت 18:19
واقعا این پستت عالی بود از اون پست های بود که من خیلی ازش خوشم اومد
واقعا ؟؟؟ خوشحالم خوشت اومد
نیکا اگامی1394/7/24 ساعت 18:18
از اون دیالوگ سوباسا خیلی خوشم که گفت جای شما اینجاست توی بغل من.
بچه هاش خیلی شیرینن . سوباسا معلومه که انقدر بچه هاشو باید دوست داشته باشه .
نیکا اگامی1394/7/24 ساعت 18:17
سلام عسل جون داستانت عالی بود ممنونم . خیلی احساسی بود
سلام عزیزم خوشحالم خوشت اومد
میلاد جهانگیری1394/7/21 ساعت 19:08
باعرض سلام وخسته نباشید لطفا نسبت به مطلب گذاشتن در وب اقدام فرماییدباتشکر مدیر اصلی
باسلام . من ابه وب اقدام کردم اما دقیقا متوجه نشدم منظور شما من بودم یا نیکا جون
parand944.avablog.ir
نام :
ایمیل :
آدرس وب سایت :
متن :
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) =D> :S
کد امنیتی : ریست تصویر
ساخت وبلاگ تالار ایجاد وبلاگ عکس عاشقانه فال حافظ فال حافظ خرید بک لینک خرید آنتی ویروس دانلود آهنگ جدید دانلود تک آهنگ بدنسازی خرید عطر انجام پروژه متلب مهراب درج آگهی و نیازمندیها دانلود آهنگ
بستن تبلیغات [X]