سری 72 ( خیلی خیلی جالبه حتما بخونین )



بچه ها همین طور داشتن می گشتن سفرانسیس ( سوباسا من می رم پیش پدرت و بقیه، راجب به اون جزیره حرف بزنم ) سوباسا ( بزار منم بیام ) سفرانسیس ( نمی خواد ) سوباسا ( باشه خداحافظ ) سفرانسیس ( خداحافظ ) نیکا ( بریم بازار قدیمشو ببنیم ، باور کنین خسته شدم از این همه ماجرا می خوام یه لحظه نفس راحت بکشم ) سوباسا ( منم همین طور ، بریم ) عسل ( ایناش ، اینم بازار قدیمیش ) نیکا ( چقدر خلوته ) سوباسا ( آره ) عسل ( چقدرم کوچه پس کوچه داره ) ناگهان یک نفر سوباسا رو از پشت گرفت و یک دستمال که کرولوروفیلی بود رو رو بینیش گذاشت . سوباسا (اوم چی کار می کنی اوم اوم ولم کن ) ناگهان دو نفر از پشت عسل و نیکا رو گرفتن نیکا ( سوباسا .... اوم ...اوم ) عسل ( ولم کن ... ) یک ساعت بعد پدر سوباسا ( فکر خوبیه سفرانسیس ) سفرانسیس ( اگه با این تجهیزات بریم دیگه هیچ کس جلودارمون نمی شه ) پدر سوباسا ( راستی سوباسا کجاست ؟ تا الان باید برگشته باشه ) سفرانسیس ( درسته اما نمی دونم چرا بر نگشته ) در همین حال سوباسا چشاش رو باز کرد سوباسا ( من کجائم ؟ ) دید که توی یه اتاقه و دست و پاش رو هم بستن . سوباسا ( ای نامردا ، عسل ... نیکا ... ) ناگهان یه نفر بهش گفت ( داد نزن ، صدات به جایی نمی رسه ) سوباسا ( انقدر با من مبهم حرف نزن . نمی دونم می خوای بامن چی کار کنی اما با عسل و نیکا کاری نداشته باش ، اصلا اونا کجائن ؟ ) سی مرغ ( بیاریدشون ) چند تا سرباز عسل و نیکا رو آوردن نیکا ( سوباسا... ) سوباسا ( نه !!! تو کی هستی؟ ) مرد ( اسمم سی مرغه ، منو به خاطر داری ؟ ) سوباسا ( نه ) سیمرغ ( مربوط به چندین سال پیش می شه ) سوباسا ( گفتم که تورو یادم نمیاد ) سیمرغ ( منم سیمرغ ، همون پرنده ای که واسه جادوگر خدمت می کرد ) سوباسا ( سی مرغ *!!! تو که آدم نبودی ) سی مرغ ( درسته اما اتفاقا آدم بودم بعدا شدم سی مرغ ) سوباسا ( فکر کردم مردی ) سی مرغ ( درسته و تو منو کشتی ) سی مرغ به طرف عسل رفت سی مرغ ( می بینی قیافمو توی اون آتش سوزی این طوری شد یادت میاد ؟ بعد از اون آتش سوزی که اتفاق افتاد ، تو با سوباسا جونت فرار کردی و رفتی حداقل واسه چند سال آرامش داشتی و دور از جنگ و دعوا بودی اما من چی ؟؟؟ هان ؟؟؟ نمی خوای بپرسی ؟؟؟ نمی خوای چیزی بگی ؟؟؟ نمی خوای بدونی من چه جوری زنده موندم و چه جوری الان آدمم ) عسل ( چه جوری ؟ )سفرانسیس ( من نمرده بودم ، زنده بودم ، اصن بزار از اول بهت جریان رو تعریف کنم ، من اول آدم بودم اون افریطه ی پیر منو به شکل سی مرغ درآورده بود و مجبورم کرد که بهش خدمت کنم وقتی تو اون گوی رو شکستی ، بعضی از جادو ها باطل شد و اون افریطه واسه مدتی به خواب رفت ، از جمله جادوی من ، هم باید ازت مچکر باشم هم باید ازت متنفر باشم ، مچکر بابت دوباره آدم شدنم ، متنفر به خاطر صورتم ، به خاطر سختی هایی که کشیدم ) نیکا ( سوباسا این همون سی مرغ هست که تعریف کردی ؟ ) سوباسا ( آره ) سی مرغ به طرف سوباسا رفت سی مرغ ( اینو خوب می دونم که جادوگر تو رو می خواد ، اگه تو رو پیدا کنه قدرتش بیش تر می شه و همه ی ما دوباره بدبخت می شیم ، نمی زارم دستش به تو برسه ) سوباسا ( پس با مایی ) سی مرغ ( کی گفته ؟ ها ؟؟؟ کاری می کنم از زندگی بیزار بشی ، اصن تو می دونی اسم واقعی من چیه ؟؟ ) سوباسا ( چی ؟) سی مرغ ( استیون ) سوباسا ( ببین استیون من تو رو کاملا درک می کنم اما ... ) استیون ( از جلوی چشام نیستش کنید ) سوباسا ( چی کار می کنی ) نیکا ( چی کار می کنین ) استیون ( نیکا و عسل رو از اینجا ببرین ) عسل ( ولم کنین ) استیون ( حالا اونا رفتن ، من موندم و تو . سرباز ها بندازینش توی اون مخزن و هواشو به 0 برسونید ) سوباسا ( چی ؟؟؟ ) سوباسا رو انداختن داخل یه مخزن شیشه ای و هواشو به حداقل رسوندن سوباسا ( نه ، استیون .... استیون ..... ) استیون ( تو خواهی مرد ) استیون اومد بیرون استیون ( عسل و نیکا رو هم بندازین تو اون اتاق درشم قفل کنید ) سرباز ( چشم ) عسل ( ولم کنین ، چه بلایی سر سوباسا آوردی ... ) نیکا ( نامردا .... ) سرباز در رو قفل کرد . نیکا ( دلم شور می زنه باور کن یه بلایی تو سرش آورده ) عسل ( وقت نداریم باید سریع از اینجا خارج بشیم ، گوش کن طبق نقشه عمل می کنیم ) 2 دقیقه بعد نیکا ( حالا وقتشه ) عسل ( بزن بریم ) نیکا ( سرباز ... سرباز ... ) سرباز ( چیه داد می زنی ؟ ) عسل با چوب کوبید رو سر سرباز . عسل ( خوبه ، بی هوش شد ، کسی هم اینجا نیست ظاهرا همه بیرون از خونه ان ) نیکا ( بریم سر وقت سوبا ) عسل ( ولی اون کجاست ؟ ) در همین حال سوباسا ( استیون ، استیون ... دارم خفه می شم این در لعنتی رو باز کن ) نیکا ( صدا از اون وره ) عسل و نیکا در رو باز کردن نیکا ( سوباسا ) عسل ( خدای من ، انداختنش توی خلع . ) نیکا در خلع رو باز کرد نیکا ( تو حالت خوبه ؟ ) سوباسا ( آره ، زود باش دستو پامو باز کن ) عسل ( صداشون داره میاد حتما فهمیدن که ما فرار کردیم عسل سریع در رو بست استیون ( پس خوتون خواستین شما هم به سرنوشت اون بیچاره دچار بشین ، سرباز هوای کل اتاق رو بیار پایین ) عسل ( چی ؟؟؟ ) استیون در رو قفل کرد . عسل ( چی کار می کنی ؟؟؟ ) نیکا ( حالا چی کار کنیم ؟؟ ) سوباسا آ روم گفت ( گوش کنین چی می گم ، باید طبق نقشه عمل کنیم مگرنه هممون می میریم ) استیون ( دیگه وقت ندارین تا بمیرین ) عسل ( صبر کن استیون . من و نیکا نمی خوایم بمیریم ، وقتی سوباسا رو دیدم خیلی ترسیدم ، دیگه نفس نمی کشید ، نبضش نمی زد ، من واقعا پشیمونم ، استیون خواهش می کنم در رو باز کن ) نیکا ( آخه کشتن ما واست چه سودی داره ؟ ما می تونیم بهت کمک کنیم ، می تونیم جاسوسی سفرانسیس رو بکنیم ) عسل ( ما نمی خوایم بمیریم خواهش می کنم ) استیون ( آره کشتنتون به دردم نمی خوره اما سفرانسیس خیلی به دردم می خوره ، باشه الان در رو باز می کنم ) عسل ( شما ها آماده اید ) استیون در رو باز می کنه اما به جای عسل و نیکا سوباسا رو می بینی سوباسا یه مشت می زنه تو صورتش . و می ره به سمت بقیه نیکا هم با چوب سرباز بقلیش رو می زنه ، عسل محکم به استیون که افتاده بود زمین لگد می زنه عسل ( فکر کردی من احمقم )

ادامه دارد ...



موضوعات: ,
[ بازدید : 648 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ چهارشنبه 7 مرداد 1394 ] [ 13:32 ] [ عسل باسا ]

[ ]

مطالب مرتبط

نام :
ایمیل :
آدرس وب سایت :
متن :
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) =D> :S
کد امنیتی : ریست تصویر
ساخت وبلاگ تالار ایجاد وبلاگ عکس عاشقانه فال حافظ فال حافظ خرید بک لینک خرید آنتی ویروس دانلود آهنگ جدید دانلود تک آهنگ انجام پروژه متلب میهن ام پی تری پرینتر سه بعدی
بستن تبلیغات [X]