برمودا سری 58 و 59



عسل ( به چی می خندید !!! ) ناگهان سفرانسیس رد رو باز کرد سفرانسیس ( سوباسا ، سوباسا ... ) سوباسا ( آروم باش سفرانسیس ! چی شده ) سفرانسیس ( معذرت می خوام ) نیکا ( خواهش می کنم ، لطفا از این به بعد با آرامش وارد شو ) سفرانسیس ( باشه حتما ، اگه بدونید چی شده !!! جزیره !!! رسیدیم به یه جزیره و داریم لنگر می ندازیم ) نیکا ( وای نه ، روز از نو ، نو روزی از نو . ) سوباسا ( راستش می ترسم ، می ترسم واسه اینکه جادوگر و مارامون و همدستاش تو جزیره باشن ) سفرانسیس ( سوباسا ... ) سوباسا ( می ترسم ، می ترسم از این که هنوز افراد فداکار پلیس گروگان باشن ، آخه می دونی آخرین بار همشونو گرفتن ، منو عسل و نیکا با ماجرا های زیاد فرار کردیم . دوستامم مثله این که فرار کرده بودن اما گروه پلیس فرار نکرده بودن ) سفرانسیس ( آره می دونم الان هم تو اداره های پلیس عده ای خیانت کار روی کار اومدن ) سوباسا ( درسته و می ترسم از اینکه عسل رو به جرم بی گناهی دستگیر کنن ، من از مردنم نمی ترسم هر لحظه ممکنه منو بکشن ، از اتفاقاتی که بعد از من رخ می ده می ترسم ) یک ساعت بعد تق تق تق سوباسا ( بله ... ) پدر سوباسا ( پسرم وایستادیم . می خوایم پیاده بشیم . خواهشی که ازت دارم اینه که از کنار من جنب نخوری . خودت می دونی خودتو تو چه دردسری انداختی . افراد من از تو محافضت می کنن ، به شرطی که نزنه تو سرت و دوباره دیوونه بازی در بیاری ) سوباسا ( باشه پدر ) یکی از خدمه ( کاپیتان وقتشه پیاده شیم ) سوباسا ( عسل اینم قابل توجه تو . از کنار من جنب نخور ، فهمیدی . ) نیکا ( فقط خدا کنه این دوتا دوباره رو دنده ی لج نیفتند ) سوباسا ( نیکا با تو هم هستم . از کنار من جنب نخور ) نیکا ( باشه سوباسا . چرا انقدر عصبانی .... ) سوباسا ( آخه من نگرانتم . لطفا درک کن ) همه از کشتی پیاده شدن تا بازرسی بشن . پدر سوباسا ( چی شد ؟ ) یکی از افراد ( قربان شما رو بازرسی نمی کنن و افراد اصلی کشتی رو هم همین طور اما مثله این که باید سایرین و مخصوصا افراد متفرقه حسابی بازرسی شن ) پدر سوباسا ( منظورت از افراد متفرقه پسر منه ؟ فهمیدم دیگه توضیح نده ) نیکا ( آخه چرا مارو بازرسی می کنن ؟ ) سوباسا ( آخه منو تو عسل هیچ سمتی تو این جا نداریم و جز افراد متفرقه محسوب می شیم . ) عسل ( فقط نگرانم که اون وسط جاسوس باشه . یعنی باید با سر ها مون خداحافظی کنیم ) پدر سوباسا ( نگران نباشین . من خودم شخصا می رم صحبت می کنم . چون من نمی تونم شما ها رو وسط عده ای که حتما جاسوس توشون دارن بزارم ، تو این مدت می تونین شهر رو بگردین اما با محافظ ها ) عسل ( باشه ممنون می شم صحبت کنین ) سوباسا و نیکا و عسل و محافظ ها وارد شهر شدن . نیکا ( چه کلاه های قشنگی ) نیکا به طرف مغازه رفت . نیکا ( عسل ببین این بهم میاد ، یا نه این یکی ) عسل ( اون سبزه رو امتحان کن ) سوباسا با فکر مشغول بی تفاوت ایستاده بود سوباسا ( دلیل این که پدرم نمی زاره ما رو بازرسی کنن اینه که حتما از میون بازرس ها یک نفر جاسوس وجود داره . البته بیش تر ! اما همین جاسوس ها داره ذهنمو مشغول می کنه . این جاسوس ها مجانی واسه جادوگر و مارامون کار نمی کنن حتما ازشون پول می گیرن ! اگه بتونم بفهمم کی بهشون پول می ده و از کجا این پول ها دستشون می رسه می تونم جادوگر و مارامون رو پبدا کنم . اگه این جاسوس ها هنوز هستن یعنی جادوگر و مارامون و همدستاش هنوز زنده ان ... ) نیکا ( این آبیه بیش تر بهم میاد نه ؟ ) عسل ( سوباسا ... سوباسا با توییم ) سوباسا ( اوه ببخشید ذهنم مشغول بود . راستش بهتره از عسل بپرسی ) عسل ( قرمزه رو هم یکبار تست کن ) سوباسا ( خیلی ماجرا پیچیده شده دیگه هوشم نمی تونه جواب این معمای مبهم رو پیدا کنه . پیدا کردن جواب این معما مثه پیدا کردن سوزنی در تلی از کاهه ) نیکا ( اینو می خوام مرسی ) سوباسا ( اوه زیباست . چقدر می شه ؟ ) سوباسا و نیکا و عسل از اون مغازه بیرون اومدن . عسل ( راستی کلیفون * ویالونم تموم شده . بریم اونجا ، چون این طوری نمی تونم آرشه رو بکشم ) نیکا ( آره منم می خواستم سیم های گیتارم رو عوض کنم هر کاری می کنم کوک * نمی شه ) سوباسا ( آخه چرا این طوری شد؟ به چه جرمی افتادم وسط این برزخ لعنتی . مثله آدمیم که تو برزخ بلاتکلیفه و هیچ چیزی براش روشن نیست . خدا خودت کمک کن تا بتونم از این چاه بیرون بیام ) ناگهان پدر سوباسا و افراد کشتی اومدن . پدر سوباسا ( پسرم . تو و نیکا رو بازرسی نمی کنن . دوستات و سفرانسیس و سایرین رو هم همین طور . اصلا کسی رو تو این کشتی بازرسی نمی کنن جز ... ) سوباسا ( جز ... ) پدر سوباسا ( اما متاسفانه عسل رو بازرسی می کنن ) عسل ( آخه برای چی ؟ ) پدر سوباسا ( به خاطر تهمتی که به تو زدن ) عسل ( ولی من بی گناهم ) پدر سوباسا ( اینو ما می دونیم . اما اونا نمی دونن ) سوباسا ( یه لحظه به حرفم گوش کنین این جاسوس ها که مجانی برای جادوگر و مارامون کار نمی کنن . اینا از یه جایی پول می گیرن . و اینکه اینا هنوز هستن یعنی جادوگر و مارامون هم زنده ان )

کلیفون : ماده ای صابون مانند که روی آرشه ویلن می کشن تا صاف بشه و به سیم ها بچشبه

کوک : تنظیم صدای ساز ، در اینجا منظور کوک گیتار نیکا است

ادامه دارد ...



موضوعات: رمان جذاب و خواندی مثلث برمودا ( نویسنده عسل باسا ) ,
[ بازدید : 736 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ دوشنبه 21 ارديبهشت 1394 ] [ 0:09 ] [ عسل باسا ]

[ ]

مطالب مرتبط

نیکا اگامی1394/2/26 ساعت 22:33
ولی بلاخره سوباسا راه نجات رو پیدای کنه ن می دونم
آره اما شایدم پیدا کنه راستش منم نمی دونم . شاید یه حرف عجیب باشه ، چون خودم نویسنده ی داستانم اما لحظه ای که تایپ می کنم داستانو می نویسم . باورت می شه ؟؟؟ واسه خودمم جالب شده ادامش چی می خواد بشه
نیکا اگامی1394/2/26 ساعت 22:32
بیچاره سوباسا همش فکرش درگیره اون وقت اون دوتا چقدر بیخیال دارن کلاه اتنتخاب می کنن
آره عزیزم . این قسمت رو برای این این طوری نوشتم که مشغولیت ذهن سوباسا نسبت به بقیه بیش تر مشخص بشه . هر یک از این شخصیت ها یک قسمت داستانن . یکی طنزه ، یکی لجباز ، یکی جنایت کار ، یکی مهربون ، یکی هم باید باشه که اصل داستانو بسازه ، یعنی قسمت جنایی داستان .
نیکا اگامی1394/2/26 ساعت 22:31
این عسل اخه چقدر شیطونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟همش باعث درد سره
آره عزیزم . این شخصیت ها همه به نوعی مکمل همدیگه هستن . یه نفر هم که شیطونی کنه و خیلی جنب و جوش داشته باشه نیازه !!!
نیکا اگامی1394/2/26 ساعت 22:29
خییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی قشنگ بود عزیزم
سلام خوشحالم خوشت اومد
نام :
ایمیل :
آدرس وب سایت :
متن :
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) =D> :S
کد امنیتی : ریست تصویر
ساخت وبلاگ تالار ایجاد وبلاگ عکس عاشقانه فال حافظ فال حافظ خرید بک لینک خرید آنتی ویروس دانلود آهنگ جدید دانلود تک آهنگ بدنسازی خرید عطر انجام پروژه متلب مهراب درج آگهی و نیازمندیها دانلود آهنگ
بستن تبلیغات [X]