برمودا ادامه ی سری 36


سفرانسیس ( باز زده تو سرش ) نیکا ( سوباسا نه ! ) سوباسا شیرجه ای زد و خودشو انداخت تو دریا سوباسا ( آب خیلی سنگینه داره منو می کشه ) ماهان ( کار تو همین جا تموم می شه ) ماهان از گردن سوباسا گرفت و سعی کرد سرشو زیر آب ببره سوباسا هم تقلا می کرد که سرشو بالاببره و روی ماهان مسلط بشه . سفرانسیس سعی کرد بالای قایق وایسته اما نتونست سفرانسیس ( لعنتی ، از هر طرف دارن تیر بارونمون می کنن ، این پسره ی کله شق هم باز قهرمان بازی درآورده ) نیکا ( اوضاع واقعا افتضاحه اصلا نمی تونم سرمو بالا ببرم ! ) سوباسا سرشو بالا آورد و سعی کرد ماهانو بگیره . جادوگر ( مرداک و لیون چرا معطلید ؟ تیراندازی کنید اما مواظب باشید به ماهان نخوره ، هدف سوباساست ) سوباسا و ماهان تن به تن درگیر شده بودند ماهان نفس زنان ( هـ ـ ی هـ ـ ی ، نـ ـ می زارمـ ـ ) سوباسا ( ماهان من بارها بهت هشدار داده بودم ) ناگهان تیری به پشت سوباسا می خوره سوباسا ( آآآآآآآآآآه ) جادوگر ( زدیم به هدف ) ماهان دست سوبا رو از گردنش جدا کرد و سر سوباسا رو به زیر آب برد . مارامون ( الان سوبا دو تا تیر خورده ، دیگه دوون نمیاره ) سوباسا احساس کرد که آب هم داره اونو به سمت پایین می کشونه . سفرانسیس ( باید یه کاری کنیم ) صدای نفس نفس زدن های سوباسا در کل فضا پیچیده بود و از دهان و بینی اش آب بیرون می داد .ماهان سعی می کرد هر طور شده سر سوبا رو واسه مدتی پایین نگه داره . ناگهان نیکا متوجه ی عسل شد که داشت تقلا می کرد تا دستوپاشو باز کنه . نیکا ( عسل ! ) عسل ( اوم اوم اوم ) نیکا ( نه عسل نمی تونم بازت کنم ) عسل ( اوم اوم اوم اوم ) نیکا ( نه نمی شه ) عسل ناگهان چشمش به خنجری افتاد که تو قایق افتاده بود سعی کرد طنابو به اون بماله تا باز شه . سوباسا نفس نفس می زد و تقلا می کرد . ناگهان عسل موفق شد دستو پاشو باز کنه . عسل روی قایق وایستاد . سفرانسیس ( عسل نه بشین ) عسل شیرجه ای زد . سوباسا در حالی که داشت خفه می شد سرشو بالا آورد و بریده بریده گفت ( نـ ـ ـه عـ ـ سـ ـل بـ ـرگـ ـ ر د ) عسل ( نمی تونم روی آب بمونم ، انگار باتلاقه )

ادامه دارد ...



موضوعات: رمان جذاب و خواندی مثلث برمودا ( نویسنده عسل باسا ) ,
[ بازدید : 453 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ دوشنبه 13 بهمن 1393 ] [ 23:17 ] [ عسل باسا ]

[ ]

مطالب مرتبط

لاورمن1395/1/11 ساعت 16:40
من این قسمت رو تا حالا از بقیه بیشتر دوست داشتم. راستی اونجاش که نیکا هی باهاتون حرف میزنه جواب شما اوم اوم اوم اومه....یعنی؟؟؟
سلام اینجا یه سری اتفاقاتی افتاده بود که شخصیت عسل یا همون من شروع به لجبازی با سایر کاراکتر ها مخصوصا سوباسا کرده بود و مدام می خواست جای سوبا رو بگیره و مدیریت گروه رو بر عهده بگیره . سوباسا نمی خواست با عسل درگیر بشه و نیکا هم سعی می کرد عسل رو اروم کن اینجا هم بین مرگ و زندگی قرار داشتن و عسل هم مدام لجبازی می کرد و غر می زد سوباسا هم مجبور شد دهن عسل رو ببنده و نیکا هم مراقبش بود که مبادا باز شروع کنه . چون عسل می خواست با سربازا درگیر شه
نیکا اگامی1393/11/19 ساعت 1:25
ولی واقعا نگران سوباسا شدم.
آره . هنوز به فکرم نرسیده چه طوری بشه آخه من موقعه ی نوشتن تصمیم می گیرم .
نیکا اگامی1393/11/19 ساعت 1:24
راستی یه سوال داشتم تو سفرانسیس رو چه شکلی تصورش می کنی؟؟
راستش نمی دونم انگار لحظه ای از ذهنم می پره . اما تو نقاشی جوون کشیدم . نقاشیمو به زودی تو سایت می زارم
نیکا اگامی1393/11/19 ساعت 1:23
چقدر هیجان داشت خیلی خوب بود .خیلی عالی نوشتی.
واقعا ؟ خوشحالم که خوشت اومد
نازیلا 1393/11/15 ساعت 16:49
قسمت بعدی حتما خیلی باحاله کی می خوای بنویسی ؟
به زودی شروع می کنیم . منتظر نیکا جونم
نام :
ایمیل :
آدرس وب سایت :
متن :
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) =D> :S
کد امنیتی : ریست تصویر
ساخت وبلاگ تالار ایجاد وبلاگ عکس عاشقانه فال حافظ فال حافظ خرید بک لینک خرید آنتی ویروس دانلود آهنگ جدید دانلود تک آهنگ انجام پروژه متلب میهن ام پی تری پرینتر سه بعدی
بستن تبلیغات [X]